تبليغاتX
عشق+2

عشق+2

من دختر خوبی بیدم

به نام انكه عشق را در دل آدمي آفريد

                                                      
                                                                  
<< به نام آنکه عشق را در دل انسان جاي داد>>
خوشبختي ....
در شب تاريک و بي ستاره
             خسته از غم هاي روزگار
                               کنار تخته سنگي نشسته بودم
سواري بر اسب خوشبختي مي تاخت
از سوار پرسيدم:
    اي سوار از چه است که من هرگز خوشبخت نمي شوم
سوار گفت:اي دوست حقيقتي را بگذار برايت باز گو کنم
دراين دنياهرگز به کسي دل نبندچون دنياآنقدرکوچک است
که دو دل در کنار هم جايي نخواهند داشت
و اگر به کسي دل بستي هرگز از او جدا نشو ....
چون دنياآنقدر بزرگ است که ديگر او را نخواهي ديد                      
<< به                      
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 18:33  توسط فرزانه عباسی   | 

نگاه من

تقدیم به نگاهی که

 مرا مجذوب خود کرد

يک نفر    

                               ...يک جايي              
تمام رؤيايش لبخند توست وزمانی که به تو فکر ميکنه احساس ميکنه که زندگی
 واقعا با ارزشه

پس هر گاه احساس تنهايی کردی اين حقيقت رو به خاطر داشته باش.

...يک نفر    
                               ...يک جايي               
                          در حال فکر کردن به توست.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 18:24  توسط فرزانه عباسی   | 

تقديم به انكه دوستش دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 18:17  توسط فرزانه عباسی   | 

من می روم

  عسل چشم  

من می روم...

اینبار من کوچ می کنم...

می روم تا تو هوای رفتن نکنی...

می روم تا تو فردایت را به حضور ِ امروز من نبازی.

من می روم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 18:11  توسط فرزانه عباسی   | 

آلبوم امير قصه نا تمام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 18:21  توسط فرزانه عباسی   | 

تقديم به همه كسم

 
وقتي تو آمدي پاييز دلم بهار شد، كوير دلم گلستان شد.
وقتي تو آمدي قلب شكسته ام پر از عشق شد، زندگي ام پر از طراوت و تازگي شد
تو مانند باراني بر روي من باريدي و تن خسته و غم زده مرا پر از طراوت عشق كردي
تو مانند گلي در باغچه قلبم روييدي و قلب سوخته مرا تبديل به گلستان عاشقي كردي
 
 
تو مانند مهتابي بر آسمان دلم تابيدي و دل تاريك مرا پر از نور عشق خودت كردي
تو با گرماي وجودت زمستان سرد دلم را گرم گرم كردي
وقتي تو آمدي احساس ميكردم دنيا مال من است چون تو دنياي مني
وقتي تو آمدي خوشبختي را با تمام وجود حس ميكردم چون تو همان اميد زندگي مني
تو كه آمدي مرغ عشقي كه در باغ دلم نشسته بود آواز عاشقانه اش را شروع به خواندن كرد
تو كه آمدي گذشته هاي تلخم را همه از صحنه دلم سوزاندم و همه را از ياد بردم.
تو كه آمدي تمام خاطرات گذشته را  در دفتر دلم سوزاندم، و همه را از صندقچه قلبم بيرون ريختم و از يادم بردم!
تو كه آمدي عاشقي برايم پر معنا تر از گذشته شد، كلام دوست داشتن مقدس تر از هميشه شد، و داستان ليلي و مجنون برايم واقعي تر از قبل شد!
تو كه آمدي تنهايي به عزا نشست، غم سفر كرد و قلبم به استقبال عشق رفت
وقتي تو آمدي ساحل درياي دلم پر از مرواريد و صدف شد، و ديگر در كنار ساحل تنها نبودم تو نيز در کنار من بودي...!
تو كه آمدي شبهاي شهر ستاره باران شد، دروازه شهر گلباران شد !
تو مانند يك نواي عاشقانه در قلبم نشستي و قلب مرا با آن نواي آرامت پر از محبت كردي
تو مانند پرنده اي در دلم نشستي و با پروازت در آسمان دلم، به من غرور پرواز به دشت عشق بخشيدي
 
 
تو مانند يك خاطره شيرين در دفتر عشقم مي ماني و خواهي ماند !
دفتر عشق را همراه با كلام مقدس تو و با تمام خاطرات شيريني  كه با هم داشتيم در صندقچه قلبم ميگذارم و كليدش را به دست حق ميسپارم
دوستت دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 18:20  توسط فرزانه عباسی   | 

با غمی به وسعت آسمان دست به گریبانم

 

من...تاريکی..دلتنگی غروب..فاصله آدمها..شمعی که باد شعله اش روبرد..اينها همش قصه دردند...                        

خدايا..اون روزی که دنيا اومدم گلها آينه بودن

وآينه هاخوشبو...روزی که دنيا اومدم چشمه ها زود ترازمن راه رفتن..و پرنده ها بيشترازمن طعم تو روميدونستند...نسيم عاشقونه به ديدارت می اومد وکوهها با توحرف میزدند...حسرتی به دلم اومد که من دير اومدم ..خيلی دير..شيطان هر روزرو دلم مينشست و فرشته ای رو که تو برای احوال پرسی ميفرستادی رو مسخره می کرد..و اونها هم دست خالی می رفتند...افسوس..از بی تو بودن خسته شدم..اومدم به اتاقت.. برات يه شاخه گل لاله اوردم...تا با من آشتی کنی بدون هيچ سرزنشی...خدايا...ميخوام يه عاشق ديگه باشم اگر چه آخرين نفر باشم....امشب ابرها هم جمعشون جمع شده...حتما ميخوان تو باريدن منو همراهی کنند....

حرف آخر:امشب تسبيح اشکم پاره شده....برای زنده بودن يه عزيز دعا کنيد...يا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 11:26  توسط فرزانه عباسی   | 

نگام کن

يادمه اون روزکه ديدمت مادرم شمعدونی باغچه رو قلمه ميزد...هوا ابری بود..از خونه همسايه صدای سازمی اومد...يکی داشت میخوند...تو حال خوشی بودم که يهو از ته باغ اومدی دلم لرزيد چقدرچشات آشنا بودن...عشق تو تعليمم داد ..که چه جوری راه برم ..حرف بزنم ...گريه کنم ..بنويسم...مهربون باشم ..با دلم ببينم ..بشنوم....ازخودم بيرون بيام و به خونه دل ديگرون برم...عشقت بهم ياد داد که چه جوری سازبزنم ونقاشی کنم ...وبه جای داد زدن..شعربگم.....ميدونی چيه؟...اول خيلی خام بودم ...اما کم کم درغم عشق تو پخته شدم....اول..فکرم خيال به تو رسيدن بود.. اما تو و زمونه به من ياد داديد که به صدای زير و بم دلم گوش کنم ...و با اندوه عشق تو زندگی کنم ...الان ديگه خورشيد هم از زود بيدار شدنم تعجب نمی کنه...خيلی وقته تار ميزنم ..دوستام ميگن سازت سوزداره مثل عاشقها ميزنی...انگاری هوا يه نم بارون داره....ازعشقت ياد گرفتم ديگه به چشم سياهی که به قصد شکار کردنم خيره بشه نگاه نکنم ...نه تو هستی ..نه مادری برای پيوند زدن...نه شمعدونی...نه باغ....فقط حسرت....

حرف اخر:اگه ميخوای مشکلت حل شه به دل دردمندی آرامش بده... يا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 11:24  توسط فرزانه عباسی   | 

نگرانی

 

گاه نگران می شدی که نکند آنقدر که انتظار داری تو را دوست نداشته باشم

عزیزم دوستت داشتم همیشه ، اما کاری کردی که علاقه ی من به تو روز

به روز کمتر شد . همه احساسات من ، حتی حسادتهایم ناشی از شور عشق بود

در پر شورترین طغیان احساساتم حاضر بودم برات بمیرم . مست چشات می شدم .

به خاطر تو بت پرست شدم . دیگه هیچ حرفی با تو ندارم . تو نفهمیدی غم منو.

تورو به عشق قسم ، آیا کار دیگه ای می تونم انجام بدم ؟ همیشه برام تازه هستی ،

آخرین تبسم تو شاداب ترین و آخرین حرکات تو زیباترین آنهاست .

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 11:23  توسط فرزانه عباسی   | 

انتظار

برای پرواز از صبح به شب ، بايد با اشک از غــروب رد شد . انتظار .. واژه ی غریبیه

خدایا این انتظار قشنگه اما زیادیش برای چیه ؟ پروانه ی عاشقی که از شمع دوره

غمخواری جز گل نداره . گردباد عشق ، خونه ی دل رو در هم می شکنه

آيا تکه نوری پيدا ميشه تا دل تاريکم را روشن کنه ؟

خنده ی من مثل قايقی هست که برای غرق شدن سايه ی خودش گریه میکنه

ماه بدون ستاره مثل خورشيد بدون غـروب است

سرانجام شمع بی پروانه خاموشی است

دارم انتظار می کشم .. خدا کنه زودتر بیای

چون دیگه طاقت ندارم با دیدن ثانیه های این ساعت انتظارتو بکشم

 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 11:21  توسط فرزانه عباسی   | 

بیا پلی بزنی کیف می کنی

می رسد روزی که بی من زندگی را سر کنی
مرگ عشق را باور کنی
می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 11:17  توسط فرزانه عباسی   | 

اوای من

همه گیرند روز ه من گیسویت

همه بینند حلال و من ابرویت

در گردش این دوازده ماه سال

یک ماه خوش است آن هم ماه رویت

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 16:9  توسط فرزانه عباسی   |